شنبه یکی که خیلی آدم باحالی بود و من واقعا ستایشش می کردم و دوسش داشتم می ره آلمان. با رفتنش خیلی چیزا خراب می شه و من احساس غم می کنم. و چشمم به یه سری حقایق باز می شه:هر کسی که حتی یه ذره سرش به تنش بیرزه لحظه ای اینجا نمیمونه، ما داریم تو یه لجن زار زندگی می کنیم تیمارستانی که مبتلایان به بیماری سفید رو توش قرنطینه می کنن!
تا هفته پیش فکر می کردم هر کی به هر دلیلی ترک وطن کنه یه خائنه ولی تازه به این حقیقت پی بردم که دوران ایران گذشته هیچ آینده خوشی تو این خراب شده واسه ما وجود نداره!
روز اولي كه وارد خونه ي جديدمون شدم اولين چيزي كه نظرمو جلب كرد حياط بزرگش بود
يه حياط بزرگ با دو تا باغچه ي بزرگ كه كاجهاي توش قدشون از خود ساختمونم بلند تر بود پر از گل و گياه هاي مختلف و بوته هاي شمشاد كنارش از حياطمون هميشه صداي گنجشك مي اومد به جز زمستونا كه سفيد بود و ساكت. اون حياط محل زندگي همه ي سگ ها و گربه هايي بود كه از خيابون مي آوردم جايي بود براي روزايي كه همراه دوچرخه ام خودمو يه مامور پست تصور مي كردم. هر وقت ديگه نمي تونستم خونه و آدماي توشو تحمل كنم مي رفتم اونجا انقدر مي دويدم تا خسته بشم و مجبور بشم راه برم انقدر راه مي رفتم تا خسته بشم و مجبور بشم بشينم انقدر مي شستم تا خسته بشم و مجبور شم برم بالا بخوابم. و حالا مي خوان اين حياطو خراب كنن و جاش خونه بسازن ولي اگه يكي تو يكي از خونه ها يه روز دلش گرفت كجا بايد بره كه انقدر بدوه تا خسته شه و مجبور شه راه بره انقدر راه بره