Friday, June 29, 2007

خاطرات یک لبخند

خب دوستان ما رفتیم به این آدرس با اجازه ، آخه اینجا مشکل لود داشتیم ...
با آرزوی خوشی !
ا


Thursday, June 21, 2007

خاطرات یک غمزده

شنبه یکی که خیلی آدم باحالی بود و من واقعا ستایشش می کردم و دوسش داشتم می ره آلمان. با رفتنش خیلی چیزا خراب می شه و من احساس غم می کنم. و چشمم به یه سری حقایق باز می شه:هر کسی که حتی یه ذره سرش به تنش بیرزه لحظه ای اینجا نمیمونه، ما داریم تو یه لجن زار زندگی می کنیم تیمارستانی که مبتلایان به بیماری سفید رو توش قرنطینه می کنن!

Wednesday, June 20, 2007

خاطرات یک درمانده

من نمی دونم این سایت درست کردن به چه کار ما میاد که سال دیگه هم جای مت لب باید یادش بگیریم؟

Sunday, June 17, 2007

خاطرات یک بعد از امتحانی

هی گفتین اه امتحان حالا که تموم شد بشینین گوشه خونه ببینم کجا رو می گیرین؟

Monday, June 11, 2007

خاطرات یک وطن زده

تا هفته پیش فکر می کردم هر کی به هر دلیلی ترک وطن کنه یه خائنه ولی تازه به این حقیقت پی بردم که دوران ایران گذشته هیچ آینده خوشی تو این خراب شده واسه ما وجود نداره!

خاطرات یک یک بیتی

چرا من یه بعدی ام؟
چرا مغز من یه بیته؟
چرا هر چی بهم میگن و سریع یادم میره؟
چرا نمی تونم دو تا چیزو با هم تو مغزم نگه دارم؟
چرا من یه بعدی ام؟
چرا مغز من یه بیته؟
....
چرا هی همه چی رو تکرار می کنم؟
چرا.....؟

Thursday, June 7, 2007

خاطرات يك ملول

روز اولي كه وارد خونه ي جديدمون شدم اولين چيزي كه نظرمو جلب كرد حياط بزرگش بود
يه حياط بزرگ با دو تا باغچه ي بزرگ كه كاجهاي توش قدشون از خود ساختمونم بلند تر بود پر از گل و گياه هاي مختلف و بوته هاي شمشاد كنارش از حياطمون هميشه صداي گنجشك مي اومد به جز زمستونا كه سفيد بود و ساكت. اون حياط محل زندگي همه ي سگ ها و گربه هايي بود كه از خيابون مي آوردم جايي بود براي روزايي كه همراه دوچرخه ام خودمو يه مامور پست تصور مي كردم.
هر وقت ديگه نمي تونستم خونه و آدماي توشو تحمل كنم مي رفتم اونجا انقدر مي دويدم تا خسته بشم و مجبور بشم راه برم انقدر راه مي رفتم تا خسته بشم و مجبور بشم بشينم انقدر مي شستم تا خسته بشم و مجبور شم برم بالا بخوابم.
و حالا مي خوان اين حياطو خراب كنن و جاش خونه بسازن ولي اگه يكي تو يكي از خونه ها يه روز دلش گرفت كجا بايد بره كه انقدر بدوه تا خسته شه و مجبور شه راه بره انقدر راه بره
...
(نمي دونم اين تاثير كيه)

Monday, June 4, 2007

خاطرات یک تحت فشار


ببینین ...
خوب نگاه کنید تا بلا هایی که فشار ها سر آدمها میارن رو ببینید
فشار های کوچک و بزرگ !
دیگه قضاوت با شما

















بیا یه گرافیتی کشیدنمون مونده بود .
حالا میگم گرافیتی کجا ؟ رو ورق !!!!!
ا

Sunday, June 3, 2007

خاطرات يك ايملسيست

كمال مطلق يعني نيستي مطلق.همين

خاطرات یک غر غرو

چرا همه به موسیقی های سبک و مزخرف گرایش پیدا کردن؟
چرا هر شب تو تالار وحدت کنسرت نیست؟
چرا هیچ کس از من دعوت نمی کنه که باهاش ساز بزنم؟
چرا هیچ نوازنده ای وجود نداره؟
چرا همه هنر مندا دارن می میرن و هیچ کس جاشونو نمی گیره؟
چرا اینجا انقدر گند شده؟
چرا موقع اجرا باید مانتو تنم باشه چرا ما نمی تونیم با پیرنای بلند و قشنگ روی سن بریم؟(البته اگه روی سن رفتنی وجود داشته باشه)
چرا هیچ کس احساسات موسیقایی منو درک نمی کنه؟
در آخر همه اینا چرا امتحان ریاضی ما انقد سخت بود؟

Saturday, June 2, 2007

خاطرات یک افسرده

می گم : خوشا به حالت سنجاب کاش واسه ما هم یکی هی کامنت می ذاشت!

خاطرات یک نیازمند به کلاس های تند خوانی

من یه سوال دارم کسی می دونه چرا من توی درس خوندن همیشه عقب تر از بقیم؟

Friday, June 1, 2007

خاطرات يك حرف شوي

واقعيت اول: دارم مي نويسم چون كار ديگه اي ندارم انجام بدم
واقعيت دوم: دارم عين اون رفيقمون مي نويسم چون اين اواخر ازش زياد خوندم
واقعيت سوم: با اين سبك نوشتن حال نكردم

چرا دارم مي نويسم؟ براي كي دارم مي نويسم؟
با تايپ كردن حال مي كنم يا با حرف مفت زدن؟
گويا با هر دو! بهت پيشنهاد مي كنم به خواندن ادامه ندي چون به جز خزعبل با هيچي مواجه نخواهي شد
(چرا هر چي مي گم به نظرم خزعبله؟ ( الان مي خواستم بگم باحالم كه با خودم حال نمي كنم
هاهاها!!! يه مشت خود شيقته ي رواني نسناس(اينا 3 تا صفتين كه جديدا افتادن تو دهنم) جمع شدن دور هم اسمشو گذاشتن جامعه! بازم داري مي خوني كه! عمرا بتوني جلوي خودتو بگيري! من آدم جماعتو مي شناسم
(نه آقا من واقعيتم يه مرحله از اين بالاتره!(البته اگه بفهمي چي مي خوام بگم

Wednesday, May 30, 2007

خاطرات يك سوفسطايي

من احساس مي كنم خدا هست پس خدا هست
اين يعني سفسطه

Monday, May 28, 2007

خاطرات يك ناظر

وقتي انساني عقايدش را بيان مي كند گويي دريچه اي كه به روي او بسته مي شود را مي بينم

خاطرات یک زندگی زده

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده ی کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد
فا

Sunday, May 27, 2007

خاطرات یک ادبیات زده

نیکان و عادلان را بنگرید! از چه کس از همه بیش بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزش هاشان را شکند، از شکننده، از قانون شکن: لیک او همانا آفریننده است!


چنین گفت زرتشت(نیچه)

Saturday, May 26, 2007

خاطرات یک موذی


به من می گن آدم موذی ای هستی تو رو خدا به قیافه من میاد موذی باشم؟

Friday, May 25, 2007

خاطرات يك خاطرات يك خاطرات يك خاطرات يك...

هيچ كس به پررويي من وجود نداره كه وقتي چيزي براي گفتن نداره پست بذاره هر چند من الان يه چيزي گفتم.

Thursday, May 24, 2007

خاطرات يك جعبه ي خالي

اگه تو بدوني يه جعبه ي خالي هستي و بقيه دارن الكي به دنبال چيزاي تازه در درونت مي گردن اينو بهشون مي گي؟
اگه بدوني يه احمقي در حالي كه بقيه فكرمي كنن خيلي مي فهمي اينو بهشون مي گي؟
اگه بدوني يه ابلهي در حالي كه بقيه فكر مي كنن صرفا رله اي اينو بهشون مي گي؟
من الان اينا رو بهشون گفتم.

خاطرات یک بی حس

عزیزانی که نظر می دید لطفا اسمتونو واسه ما بنویسید نترسید ما لولو نیستیم. و نویسندگان محترم وبلاگ خاطرات لطفا مزه نریزید و واسه همدیگه کامنت ندید

Tuesday, May 22, 2007

خاطرات یک توبیخ گر

خیلی بده که آدم هر قضیه ای رو به خودش ربط بده !
خیلی بده که آدم از حرکت اولش ، حرکت دومش پیدا باشه از حرکت دوم ،حرکت ۳ و الی تا حرکت ان ام !
بدتر اینه که از حرکت اولش حرکت ان امش هم پیدا باشه !!
خیلی بده که آدم نتونه فرق بین علاقه مندی و نفرت و از هم تشخیص بده !
خیلی بده که آدم واسه کاری که خودش می تونه حلش کنه بره بزرگترشو بیاره !
بدتر اینه که بعد از اینکه کارو حل کرد بزرگترشو بیاره تا چیزی کف دلش نمونه!!
خیلی بده که آدم هر چیزیو مربوط به خودش بگیره ! ( این با اولی فرق داره )


من نمی گم که کسی این کارها رو می کنه ، فقط می گم این کارها خیلی بده


Leo

خاطرات یک تهوع

وقتی میشنوم که می گویند زندگی رسم خوشایندی نیست ، لا جرم باید زیست حالم از آدما به هم می خوره

فا

خاطرات يك متفكر تنها

وقتي به فرآيند پيچيده اي كه طي آن دوانسان از هم به شدت متنفر مي شوند مي انديشم به نتيجه اي نمي رسم





سنجاب

خاطرات یک سوال دار

جدا دلیل یه سری چیز ها رو نمی فهمم یا من ابله ام یا ...
مثلا :
چرا آدمو ایگنور می کنه ؟ ازش می پرسی هم جواب نمی ده ؟
چرا اینها می رن امتحان شونو خوب می دن و می گن ما گند زدیم ( چند می شه حالا که می گی گند زدی ؟ -آره یه ۰.۵ غلط دارم !)
چرا همونی که ایگنور کرد میگه گند زدم و نمیدونه که آیا ممکنه اون ۰.۲۵ غلط رو داشته باشه یا نه...
-------------------------------------------------------------------------------------------------
چرا گیر دادن که تو از یکی خوشت میاد ، کسی که ...
می خوان قضیه رو اصلاح کنن : اونم از تو خوشش میاد
وااااااااااااااای من اگه نخوام در رابطه با یکی چیزی بشنوم باید چی کار کنم ؟
--------------------------------------------------------
جرا من این همه دارم تو نت ول می شم اونی که بیشتر از من وله همه درسشو خونده ؟
چرا من بلد نیستم درست نفس بکشم ؟
چرا من از مغز پیچیده ی
D
چیزی نمی فهمم ؟
چرا من دارم گیج می زنم ؟
---------------------------------------------------------------------------------
چرا یکی تنش بد می خواره ؟

چرا لگولاس هیچی نمی نویسه ؟ (چرا می خواست بنویسه که :
روز روشن تو خیابون گربه و س - ک - س ؟
روش نشده انگار
آخی ، چه بچه ی محجوب و چندشی !)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و در آخر

چرا من این همه سوال پرسیدم و کسانی که توانایی پاسخ بهشون رو دارن من و خودشونو محروم می کنن ؟


Leo

خاطرات یک مصرف کننده لیتیم

آخه شماها فکر کردید یه اسفنج چقدر توان تحمل این فشارها رو داره؟ عین خر(بلا نسبت خر) نشستید درس می خونید بعدم به نمره" نوزده و هفتاد و پنج صدم" میگید گند زدن. به خدا خوب نیست یه پسر انقدر درس بخونه قبلا پسر جماعت واسه خودش ابهتی داشت (البته این خطاب به اون وریا یا به عبارت دیگه نقاط مقابل ماس).هر چند که به دعای اسفنج زرد بارون نمیاد
اسفنج

Monday, May 21, 2007

خاطرات یک مادر بزرگ

!!ازقدیم گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ خر خونا شو
اسفنج

خاطرات يك شاعر

قربان وفاتم به وفاتم گذري كن
تابوت همي بشنوم از رخنه ي تابوت
سنجاب

Sunday, May 20, 2007

خاطرات یک ضد شما خرخوان ها !

الان همه اینها عین موش مرده ها افتادن رو کتاباشون ! و دارن مثه چی کتابارو تلیت می کنن و می خورن . ببین من کی گفتم که اینها دسته جمعی خر می زن .
دیشب هر چی شیمی می خوندم نمی فهمیدم یه خورده با لگولاس اس-ام-اس بازی کردیم بهش می گم من داغونم و چیزی نمی خونم میگه :ببخشید تو چرا درس نمی خونی ؟ تو درس نمی خونی ؟ والا نفمیدم منظورش چیه ولی نمی دونم منی که میرم میرینم به امتحان چجوری خوب درس خونده به نظر می آم ؟؟؟؟
یکی مثل من که صبح تا شب داره تو نت ... چرخ می زنه، درسشم قراره بخونه !خب حسابی چرت و پرت ( به فتح چ و پ ) گفتم ولی فردا رو داریم که همه اینها تو امتحان ۲۰ می شن [۱۹.۷۵ هم نه ‌، ۲۰ ! ]ّ میبینیم !
در دفاع خودتون حرفاتونو اینجا قبول داریم ;)
هر چند می دونم که حداقل یکیتون می گه که آدم از واقعیت زندگه که دفاع نمی کنه یا یه چیزی تو همین مایه ها !

Leo

خاطرات يك تكراري

طبعا منم بايد تبريك بگم تولدشو ولي اين كار رو نمي كنم آخه من از تكرار گريزانم


و اين بود سرنوشت تمام تكرار گريزان

سنجاب

Thursday, May 17, 2007

خاطرات یک موش مرده


چه خوبه که آدم در عرض یک روز از موش مرده تبدیل شه به موش آب کشیده اونم در چه روزی روز تولد یه اسفنج اسفنجی

تولدش مبارک :D







فا

خاطرات یک فردی که خیلی بهش خوش گذشته


امروز خیلی خوش گذشت ،آخه یه کیک اسفنجی که روش شمعهای اسفنجی بود رو به مناسبت تولد اسفنجی دوست داشتنی خوردیم و کلی اسفنجی بازی در اوردیم


هوووووووووووررررررررررررررررررااااااااااااااااا ،مبارک باشه !!!



ی اسفنجی Leo





Tuesday, May 15, 2007

خاطرات یک بعد از کارگاهی

گرایش به نهیلیسم
این است وضع ما بعد از روزهای کارگاه
اسفنج

Wednesday, May 2, 2007

!!خاطرات یک تعجب

می گی: تمام شرایط یکسان بودن برای تشکیل این محلول
!!!!!می گه: پس غلظتاشون متفاوته دیگه؟؟؟؟
این است وضع ما در روز کارگاه
فا

Tuesday, May 1, 2007

خاطرات یک زابراه




میگه قلمو داری؟
جواب می ده چه رنگی؟
‍این است وضعیت ما در شب کارگاه





سنجاب





خاطرات یک لطیف روح

می گن روح لطیفی داری اما مگه با اسفنج نرم و لطیفم ظرفا تمیز میشه؟
اسفنج

خاطرات یک یاغی


سرباز ِ مغرور ، گفت : من یاغی هستم یکی از سر کشان







Leo

Saturday, April 28, 2007

خاطرات یک امید وار

پاهای کوچک من به بلندای آرزوی تو نیست
ولی دستان کوچک تو نیز به ژرفای نگاه من نمیرسد
بیا با هم باشیم تا تو با چشمان من ببینی و من با آرزوهای تو قدم در راه بگذارم.

فا

Friday, April 27, 2007

خاطرات یک چریک


در جنگلهای بولیوی ام: خسته به تنه ی درختی تکیه داده ام:سربازی در حال نزدیک شدن است بلند فریاد می زنم آمده ای که مرا بکشی بزذل بزن تو فقط یک تن را خواهی کشت نزدیک تر می شود...
و امروز بعد از سالها در دنیایی دیگر فریاد می زنم:فیدل تو ‍‍پس از من کوبا را به گند کشیدی.

سنجاب

خاطرات یک ذوق زده




آیا می دانید؟
آیا می دانید یک اسفنج ذوق زده چه شکلیه؟



"اسفنج"

Thursday, April 26, 2007

خاطرات یک ؟

جناب فا : ۱ توضیح مختصر بده که چه طور کارگاه معادل اتفاق (است!)


اینو لگولاس به صورت یواشکی کامنت گذاشته :D

Leo

خاطرات یک منتظر

همه منتظریم که بعد از 6 روز یه اتفاق گنده بی افته.برای خودم ،خودت،خودمون ...

فا

خاطرات یک عصبانی

جنابان ، مخصوصا لگولاس :
یعنی که چی ؟؛
طرف می گه من نمی نویسم شاید حال کردم یه نگاهی انداختم ایده بیاد پایه شم ...
نمی شود دوست جون !!‌
نمی شود ، آخه تو بیا یه چرت بنویس . اینجا وا۳ همین کاره که چرت بگی ، ما حتی ! ات رو هم قبول دارم ;)


Leo

خاطرات یک مصیبت زده

این روزها همگی در حال له شدنیم. همانند اسفنجی زیر فشار ظرف ها!!!
اسفنج

خاطرت یک اولین نفر

آقا ما اینجا می نویسیم از هر چی که بخوایم شما هم هر چی نظر دارین بگین اگه خواستین ما تو پست ها میزاریم و در بارش می بحثیم !!!
البت این نظر منه !!! :D

Leo