Thursday, June 21, 2007

خاطرات یک غمزده

شنبه یکی که خیلی آدم باحالی بود و من واقعا ستایشش می کردم و دوسش داشتم می ره آلمان. با رفتنش خیلی چیزا خراب می شه و من احساس غم می کنم. و چشمم به یه سری حقایق باز می شه:هر کسی که حتی یه ذره سرش به تنش بیرزه لحظه ای اینجا نمیمونه، ما داریم تو یه لجن زار زندگی می کنیم تیمارستانی که مبتلایان به بیماری سفید رو توش قرنطینه می کنن!

1 comment:

Anonymous said...

Oi, achei teu blog pelo google tá bem interessante gostei desse post. Quando der dá uma passada pelo meu blog, é sobre camisetas personalizadas, mostra passo a passo como criar uma camiseta personalizada bem maneira. Até mais.