Saturday, April 28, 2007

خاطرات یک امید وار

پاهای کوچک من به بلندای آرزوی تو نیست
ولی دستان کوچک تو نیز به ژرفای نگاه من نمیرسد
بیا با هم باشیم تا تو با چشمان من ببینی و من با آرزوهای تو قدم در راه بگذارم.

فا

Friday, April 27, 2007

خاطرات یک چریک


در جنگلهای بولیوی ام: خسته به تنه ی درختی تکیه داده ام:سربازی در حال نزدیک شدن است بلند فریاد می زنم آمده ای که مرا بکشی بزذل بزن تو فقط یک تن را خواهی کشت نزدیک تر می شود...
و امروز بعد از سالها در دنیایی دیگر فریاد می زنم:فیدل تو ‍‍پس از من کوبا را به گند کشیدی.

سنجاب

خاطرات یک ذوق زده




آیا می دانید؟
آیا می دانید یک اسفنج ذوق زده چه شکلیه؟



"اسفنج"

Thursday, April 26, 2007

خاطرات یک ؟

جناب فا : ۱ توضیح مختصر بده که چه طور کارگاه معادل اتفاق (است!)


اینو لگولاس به صورت یواشکی کامنت گذاشته :D

Leo

خاطرات یک منتظر

همه منتظریم که بعد از 6 روز یه اتفاق گنده بی افته.برای خودم ،خودت،خودمون ...

فا

خاطرات یک عصبانی

جنابان ، مخصوصا لگولاس :
یعنی که چی ؟؛
طرف می گه من نمی نویسم شاید حال کردم یه نگاهی انداختم ایده بیاد پایه شم ...
نمی شود دوست جون !!‌
نمی شود ، آخه تو بیا یه چرت بنویس . اینجا وا۳ همین کاره که چرت بگی ، ما حتی ! ات رو هم قبول دارم ;)


Leo

خاطرات یک مصیبت زده

این روزها همگی در حال له شدنیم. همانند اسفنجی زیر فشار ظرف ها!!!
اسفنج

خاطرت یک اولین نفر

آقا ما اینجا می نویسیم از هر چی که بخوایم شما هم هر چی نظر دارین بگین اگه خواستین ما تو پست ها میزاریم و در بارش می بحثیم !!!
البت این نظر منه !!! :D

Leo